سال نو آمد. با همه ی بدی ها و خوبی های من. تو او و ما... بدی های بقیه هم بماند.
امسال روانی تر از پارسال بودم. بسیاری را ا ز خود رنجاندم. با بسیاری تمامی روابطم را قطع کردم. با بسیاری روابطی جدید پایه نهادم. دوبار میهمان دوستانمان در نیروی انتظامی بودم و با بسیاری که جان بخاطرشان می دادم آنگونه بریدم که گویی از ابتدا هیچ بین ما نبوده است. لعنت به این زندگی. در این روز ابتدای سال خدمتتان عرض می کنم. با صوفی٬ مژی٬ ابی٬ محمد و احسان و بسیاری دیگر... با بسیاری روابطی بهم زدم که گویی سالهاست یکدیگر را می شناسیم. الهه٬ محسن٬ حسین٬ زینب و تمامی آنها که امروز دلهره دارم که شاید امسال آخرین سال دوستیمان باشد. چند بار تصمیم گرفتم بمیرو و بارها تصمیم گرفتم همه چیز را رها کنم و بروم. اما از آنجا که بسیار ترسو هستم حتا نتوانستم مدل لباس پوشیدنم را عوض کنم. آنقدر ترسو که حتا نتوانستم موسیقی مورد علاقه ام٬ سیگارم٬ محل خوابم و حتا از همه بدتر تیغ صورت تراشم را عوض کنم. در حمام هم هیچ از دستم بر نیامد. نه به تیغ رگ خویش بریدم و نه به دارو اندرونم را آشفتم....
امسال سال شکستها بود. سال همه ی آنها که ازو واهمه داشتم. سال بد. سال باد... سال برفهای بی امان و کثافت هایی که از آسمان بارید و ما را در بر گرفت... سال انسانهایی که می خواستم بشناسم و نشد. کتابهایی که میخواستم بخوانم و نشد. جنده هایی که می خواستم ترتیبشان را بدهم و نشد. و سگهایی که بخونم طمع بسته بودند و نشد... سال نشدن ها. سال نتوانستن ها. سالی که مادر اصرار داشت باید تا اسفند ازدواج کنم و نشد... سالی که پدر از غصه ام دوبار از این رو به آن رو شد... سالی که حتا خودم را فروختم تا چیزی نو بیابم و نشد...
سال روزهای گرم تابستان و سرد و زمستان و یک ماه بی سیگار زندگی کردن بخاطر مژگان و عاقبت به این نتیجه رسیدن که داوود او را بیشتر ازمن دوست میدارد. چون من نه سیگار و نه کتاب را به خاطرش ترک نکردم.سال روزهای خوش بهمن با پستانهای کوچک صوفی٬ که به اندازه ی دو انار نارس در دستانم بازی می کردند. و من این انار را شکستم. سال روزهای بد بهمن و رفتن صوفی. سال روزهایی که به یاد صوفی بودم و بارها از او خواهش کردم که برگرد و انار را دوباره به من بیاموز. اما نه او آموزگار خوبی بود و نه من پسر حرف گوش کنی... حتا وقتی مرا سگ خود ندانست. دیگرش ندیده ام. مثل کتابی که قرار بود از من به هدیت بپذیرد و نپذیرفت... سال کثافت مشارکت و احمدی نژاد و انسجام ملی شعور اسلامی و من که طالبانم. سال بودن خاتمی در صحنه ی دانس اصلاح طلبی و سخن رانی آتشین میردامادی و عبدی و تاج زاده و رجایی و هزار کوفت و زهرمار دیگر... سال روزهایی که احساس می کردم همه ی مردم مثل من پریودند. اما تنها من پریود بودم. حتا وقتی با صوفی و امیر و صادق و حسین سیگار می کشیدیم و من برایشان از پریود این ماهام می گفتنم. سال روزهای خوش کاشان و درگیری با اینتر پل. خرفهای من باصادق و هیکل کوچک صوفی در دستان بزرگ حسین . دامنی که من همه پس زدیم اما من ایستادم تا اگر برادری خواست مرا بزند به خاطر صوفی باشد... سال کثافت کاری های شبانه و عرق کردنهای دم صبح... الله اکبر نماز و لا اله الا الله مادر حین شستن مرده ی من... سال من ... سال من... سال من....
سال دوستی با بانو. با مردی با سینه های برجسته و حفره ای در اندرون. بت بزرگ بتخانه ی زندگی ام. کسی که تنها برایم خواهر بود.... ما نمی دانیم اسم اعظم سگ... ما نمی فهمیم هیچ از غم سگ... وفادار به من و دوست دارم. از دور. از بی نهایت دور... شاعره ی زندگی ام... که برایش دم تکان می دهم. ... مرگ را بارها از من راند. به رغم ترسو بودنم. به رغم مستی شباب و دیوانگی زندگی... اسم بزرگ الهه را بر خود دارد و زن زندگی است. گرچه سالها بی همسر مانده و بی بستر نمانده. که جوانی به خفا می کند و دیشب تا ۳ صبح برایم از گرمای تن دختران جنوب گفت... برایم از مرد دریا بستری گفت که خواهد آمد و او را خواهد برد... به اقیانوس زندگی شان در آینده .... سال بانو ... سال بانو... سال بانو... سال بانو... سال روزهایی که خود را با فکرش از خودم نجات دادم و با شرافتش برای خودم شرافتی ساختم... سال صادق... سال مرگ ...
امسال دیری نخواهم پایید... آری دیری نخواهم پایید...

