این روزها هم همین است. من می نویسم. می نویسم و می نویسم. می نویسم و می نویسم. و آنها به جای من زندگی می کنند به جای من خوب می خورند بجای من خوب استراحت می کنند و به جای من خوب مسافرت می روند و خوب تفریح می کنند. من می نویسم و می نویسم و می نویسم و می نویسم و آنها به جای من خوب خسته می شوند به جای من خوب با بقیه دوست می شوند و به جای من خوب عشق می ورزند و خوب عشق می ورزند و خوب عشق می ورزند.
من معتادم. راست می گویی. معتادها راه برگشتی ندارند. همیشه معتادند. من معتادم به نوشتن. معتادم به خلق کردن. معتادم به خواندن و نوشتن و نوشتن و نوشتن. آنها به جای من همه ی کارها را به عهده گرفته اند. دکترهای خوبی شده اند و مهندس های قابلی... آنها هم معتاد به خلق کردنند. به جای من سکس می کنند به جای من ارگاسم می شوند و به جای من تولید مثل می کنند.
این روزها تصمیم گرفته ام به جای آنها هم بمیرم....
خدا کند به مردن معتاد نباشند...

