سعی کردم سرما نخورم. اما همه تحمل مردنم را هم داشتند.
هندوانه ی شب یلدا را بغل کردم و برای خودم نامجو گذاشتم. نامجو با طعم تلخ... طعم تلخ بی تو بودن. بی خود بودن. مهم نبودن این که چه کسی جواب بدهد. مهم نبودن این که من که بودم.
ناگهان شاملو سر بر می آورد...ساده است بهره جویی از انسانی... او را به خود وا گذاشتن و گفتن که من اینچنینم... به یاد خودم می افتم. خیلی آرزو دارم. یکی از آرزوهایم این بود که کاش شب یلدای امسال مثل آن سال مادر بزرگ جایم روی تخت مرده شور خانه باشد. اما نشد...
ناملو را خاموش می کنم. ساعت ۱۰.۳۰ شب است. شب یلدا...
ناملو را خاموش می کنم. ساعت ۸ صبح است. صبح اول دی ماه ۱۳۸۶
به یاد صبح روزی می افتم که سرخوش از آن بودم که او را دارم. گرچه خود تنها ترینم.
اما امروز... به یاد روزهایی خواهم بود که خودم هستم. خود خودم...بی هیچ وابستگی ...

