تبليغاتX
آخرین یادداشت های یک دیوانه... - کات
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
کات سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 15:38
چاقو را به دستم داد و گفت:

تمامش کن.

دوستش داشتم. خیلی بیشتر از آنچه که بداند...

ته چاقو را روی شکمش قراردادم و سخت در برش گرفتم. عطر گردنش با نرمای موهای مشکی اش در هم آمیخت و درد را تا اعماق سینه ام کشاند. دیگر جایی برای زندگی نمانده بود...

من مرده بودم...

 

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |