تبليغاتX
آخرین یادداشت های یک دیوانه... - مشرق پوچی...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مشرق پوچی... یکشنبه یازدهم آذر 1386 21:57
ساده تر بگویم... به پوچی رسیده ام...همین...

یاد سالهای اول دانشجوییم افتادم. دقیقا به همان حس رسیدم. تنها یک حرکت نو توانست نجاتم دهد. گرچه هنوز هم درگیر همان غفلتم...

به صورتش نگاه کردم. یک لحظه همان آرزوی همیشگی در من جان گرفت. دست بر گردنش انداختم. غم آلود بود. گرچه شب خوبی را گذرانده بودیم. حداقل برای من...

از تاکسی پیاده شدم تا او برود و دوباره تاکسی برگردد و من را ببرد... خیابان سرد بود و از من پر... لباس کاموایی را در آوردم و به بینهایت پرت کردم...

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |