تبليغاتX
آخرین یادداشت های یک دیوانه... - خاطره دلبرکان غمگین من...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خاطره دلبرکان غمگین من... پنجشنبه یکم آذر 1386 22:0

 به اش گفتم- گندت بزنند! چی کار کنم که ازم خوشت نمی آد؟

همه چیز داشت تازه شروع می شد.

احساسم به من می گوید به زودی باید بروم. برای همین همه ی کارها را مرتب می کنم. بچه ها را هرروز به همه چیز هایی که باید انجام بپذیرد عادت می دهم و قوانینی وضع می کنم. موعد چک ها و حساب های بانکی هم مرتب شده. حتا مقداری پس انداز هم برای این روزها گذاشته ام. برای خرابی ها و کمبودها و ناگهان گرانی ها...

سیگار در دستم می چرخد. نمی توانم بکشم. از خودم خجالت می کشم. مچاله اش می کنم و از لبنیاتی بیرون می آیم. همه تعجب می کنند. تا دفتر ۲ ساعت راه است. باید زودتر برسم. شاید آمده باشد و ...

به فردا فکر می کنم....

شاید همه چیز تمام نشده باشد. اما دیگر آنگونه که می خواستم (۱)مرا نمی خواهد.


(۱) مرا می خواست

پ.ن:عنوان داستانک از رمان جدید گابریل گارسیا مارکز با نام اسپانیولی memoria de mis putas tristes  وام گرفته شده است. ترجمه این کتاب به زبان فارسی توسط کاوه میرعباسی انجام شد و پس از انتشار اولین تیراژگان به محاق توقیف رفت...

 

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |