تبليغاتX
آخرین یادداشت های یک دیوانه... - ناگزیر ناگریز...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ناگزیر ناگریز... چهارشنبه دوم آبان 1386 21:49
-ترس دارم از حرف زدن. مثل ترس کودک از راه رفتن. ترس از ناگزیر ناگریز...

- تو که همیشه به من می گفتی حرفاتو بی محابا بهم بزن٬ هرچی تو دلت داری بهم بگو... حالا بهم می گی از حرف زدن می ترسم؟

-نمی دونم چمه. فکر می کنم دارم روانی می شم. نمی تونم هیچی بگم...کسی رو پیدا نمی کنم. همه ی روز دنبال یه آدم می گردم. مثل این که همه چیزایی رو که تا حالا همه گفتن تو دلم دارم...

-شاید من توان یا لیاقت کمک کردن به تو رو نداشته باشم. اما حداقل می تونم شنونده خیلی خوبی برای حرفات باشم...

- همیشه وقتی که می خواستم به کسی کمک کنم٬ هرکی بود و هرچی بود٬ لذت می بردم. وقتی به دوستی مثل تو کمک می کردم٬ انگار همه ی دنیا رو بهم داده بودند. بهترین جایزه ها رو گرفته بودم. هروقت خواستی بهم جایزه بدی برام بخند. من از صدای قهقهه های خندت دیوونه می شم. دیوونه...می بینی؟...می دونی؟ همیشه این که من چون خودی رو دارم و نمی تونم باهاش حرف بزنم بهم زخم می زنه... زخم

-اگه خواستی یه روزی بهم جایزه بدی٬ دیگه سیگار نکش. به خاطر کارمندت میری بیرون سیگار می کشی به خاطر من اصلا نکش( البته اگه خاطر دارم)

-خیلی بدت می آد از این که من سیگار می کشم؟

- اصلا نکش. خیلی حیفه اون قلبی رو که می تونه پر از عشق و احساس باشه پر دود کنی. در مورد جایزه ات فکر کن. اگه دوست داشتی کم کم بهم بده...

-باشه از همین الان دیگه نمی کشم. این هم بزرگترین جایزه ی تو.

دخترک خندید. پسر سیگار را پس از ۴ سال خاموش کرده بود. برخاست و خداحافظی کرد. شاید هردو جایزه شان را گرفته بودند...

...دوباره سیگاری گیراند. حال می فهمید چرا آن دوست٬ او که چهار سالی بود دیگر اثری از او نبود جز خاطره هایش٬ سیگار می کشید...

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |