تبليغاتX
آخرین یادداشت های یک دیوانه... - افطار آخر...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
افطار آخر... پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 9:50
اللهم لك صمنا و علي رزقك افطرنا فتقبل منا انك انت الغفور الرحيم...

اشك در چشمان پيرمردحلقه زد.به ياد سالهاي دوري افتاد كه براي اولين بار روزه هايش را خورده بود،سالهاي دوري كه ميخواست هيچگاه باز نگردند...هيچگاه. تلويزيون را خاموش كرد و جام را آورد. باید جامی نو می زد. از قدیمی ترین شرابی که در خانه داشت...

به زیر زمین رفت. در پستو به دنبال شیشه ای قدیمی می گشت.شیشه ای که تاریخ زندگی اش را یاد آور باشد... در مستی و در هستی...تاریخ ها را زیر و رو می کرد. یک ساله ٬ دو ساله٬ ۷ ساله٬ ۹ ساله٬ ... ۹ سال پیش همسرش مرده بود و این شیشه را به یاد او در غروب چهلمین روز در زیر انبوه شیشه ها پنهان کرده بود. گزینه ی خوبی نبود. نمی خواست داغ دیگری جلوی چشمانش رژه رود....۱۴ ساله٬ ۱۷ ساله٬ داشت به مرز دیوانگی می رسید. به شادی تولد نوه شان. روزگاری که هنوز در میانه بود و می توانست بلندای بالایش را بی خمیدگی پشت بنگرد... ۲۵ ساله٬ ۲۶ و ۲۷... ۲۷ ساله را بویید. برندی محصول یکی از معروفترین کمپانی های هلند. در جوانی! در اولین سفرش به اروپا برای همسرش سوغات آورده بود... و ناگهان ۲۹ ساله ... کنیاک. محصول آلمان غربی٬ همان روزها که اولین بار روزه اش را خورده بود.... اما هیچ کس نفهمیده بود. هیچ کس...

شیشه را برداشت. قدم در راه گذاشت. بایدتمام آنچه دیده بود را با شیشه در میان می گذاشت... زیر لب زمزمه می کرد...

اللهم لك صمنا و علي رزقك افطرنا فتقبل منا انك انت الغفور الرحيم...

کوس عید نواخته شده بود...

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |