تبليغاتX
آخرین یادداشت های یک دیوانه...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بانوی من ... سه شنبه ششم فروردین 1387 23:49

وقتی در اولین روز سال، امسال را سال تو نامیدم، هرگز حتا به افکارم هم خطور نمی کرد که درست 3 روز بعد دیگر تو را هم نداشته باشم. بله، پذیرفتم، مشکل از من است. من نمی توانم تحمل کنم. هیچ کس را، حتا اسدالله امرایی را! وقتی برایم می نویسد" هروقت کارم داشتی تلفن کن" کتاب جذابی است. برای من که به دنبال ناخوانده ها می گردم. ترجمه روانی دارد. اما برخی مواقع می توانی خطای ترجمه ی مترجم را از متن اصلی تشخیص بدهی.

سیگارم را روشن کرده ام. در سایه ی ساختمان آجری بانک نشسته ام و برای تو اس ام اس می فرستم. یک سال دوماه کم دارد از روزی که من و تو اس ام اس بازی را شروع کردیم. بدنهای هردویمان گرم بود و کسی را نیافته بودیم تا هرم بدنهایمان را به او هدیه کنیم. تو زیبا روی بودی و مغرور و من زشت روی و خاکی. اما پر از افاده ای که من بودن در من ایجاد کرده بود. همدیگررا درک می کردیم. هردو یک درد داشتیم. خاک این زمین  مثل تو زیاد خلق نکرده بود و من هم به دنبال تک خالها بودم.

امروز هنوز دستم روی دکمه های موبایل می چرخد و اس ام اس می زنم. اما نمره ی تلفنت را کنار گذاشته ام. از این خط خودم به خط دیگر اس ام اس می زنم و به خودم یادآوری میکنم که من یک روانی عجیب و غریبم که همیشه ی خدا دلم می خواسته خودم را به تو همینطور که هستم نشان بدهم اما کسی من را این طوری باور نمی کند. همه از من انسانی می خواهند که برایشان مثل خودشان باشد. اما من مثل خودم باقی می ماندم.

مرد جوانی که هیستریک می زد و در حرفهایش می توانستی ببینی فوبیای نداشتنت شبها کابوسهای شیزوفرینی در او می آفریند که تمام زندگی اش را آکنده است. از همان روزی که همه چیز را گم کرده بود. ...

ساعت 2 عصر است و باید به برنامه ی تور برسم. آخر خودت که می دانی، اخیرا مثل هرسال ایام عید، برای رفع بیکاری امور اجرایی یک تور بیابانگردی را به عهده می گیرم. زیر پایم را نگاه می کنم و مامور بانک هم، که از دور به زیر پایم خیره شده است. شاید بیشتر از 8 نخ کشیده ام. شاید 2 ساعت هم نشده. شاید همانطور که می گفتی دود دود می آورد و توهم...

می روم. تور را برگزار می کنیم. مسعود ساعت 3 توضیحات را شروع می کند و من از دور شستم را به علامت موفقیت به او نشان می دهم.

بله به هدفت رسیده ای... بعد از این همه دوستی من عاشقت شده ام...

اما، اما... ما از یاد برده ایم که هریک آنقدر مغروریم که دیگری را نمی توان دید...

کتاب را می بندم. دوباره برای من داستانی نوشته و من برای خودم داستانی خوانده ام. راستش را بخواهی همه ی یادگاری هایت را که اس ام اس ها بود حذف کرده ام. از روی اجبار. آخر از یک 1100 معمولی نمی توان انتظار چندانی داشت. پشت رول تنها به این فکر می کنم که این دو هفته ی لعنتی کی تمام می شود و من دوباره کی می توانم خودم باشم؟

باید یک بار دیگر، شعرهایت را از بر کنم...

 

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سالمرگی ... دوشنبه دهم دی 1386 20:52
آن روزها وقتی که من بچه بودم... غم بود. اما کم بود...

سال نو میلادی شروع می شه. ما همگی پی یه چیز نو هستیم. مرگ هم می تونه نویی بیاره. امسال کتاب های زیادی خوندم. به چیزهای زیادی فکر کردم و بسیار چیزهارو از دست دادم. نه برای چیزهایی که به دست آوردم خوشحالم و نه برای چیزهایی که از دست دادم ناراحت. تنها برای خودم ناراحتم. تنها برای خودم...

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خبرچین دوشنبه نوزدهم آذر 1386 15:13
حتا اگر روزی به تو خیانت کنم بدون شاید در جواب خیانتی بوده که به من کرده ای... گرچه من هیچ نمی دانم اما روح سرکشی دارم که مرا تا منتها الیه تنهایی هایت راه می برد و آنجا که خود را بدون من به گرمی تنی سرگرم می کنی که من نیستم٬ شایداین روح من است که عرق سردی بر تنت می نشاند.

الهه ی باران سر از گرمای آغوش مرد برداشت و به خط نوشته ای نگریست که روز تولدش به او هدیه داده بود... خیس عرق بود.عرق شرمی که نمی دانست از کجا بر سردی تنش نشسته است...

 

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
کافکا در ساحل... چهارشنبه نهم آبان 1386 19:59

چندین روز است که هر روز پای این لعنتی می نشینم که بزنم. بنویسم و بفرستم بالا. مثل سیگاری که روشن می کنی و با هر پک انگار تمام دنیایت را به هپروت می فرستی تا خودت لحظه ای بیاسایی. نامجو می خواند. بهتر است بگویم فریاد می زند. محیط آرام است و کسی نیست که بخواهم به او توضیح بدهم. دفتر خلوت است. جایی که این روزها زیاد برای کار حال و احوال درست و حسابی ندارم و بیشتر برای فرار می آیم. فرار از خودم. خودم. خودم.

نباید اینقدر همدیگر را خر فرض کنیم که ببینیم خبرمان همه جا پیچیده و فکر کنیم که کسی نمی داند چه اتفاقی افتاده. دستهایم را زیر چانه ام می گذارم. درکل دو ماه اخیر اولین شبی است که دردفتر اینقدر بیکارم. فکر دود دارد از سر و کولم بالا می رود و  این که اگر کسی را دوست داریم چرا باید با نارو از راه بد به راه راست هدایتش کنیم.

به خودم لعنت می فرستم. صوفی را تنگ در بغل می فشارم. دلم برایش به اندازه ی یک گنجشک شده بود. تنگ تنگ. نگاه حسرت باری به من می کند. مخصوصا که می داند روزگاری خیلی دوست داشتم با او باشم و او نگذاشت. یعنی نخواست. من هم آدم دموکراتی هستم. در زندگی می گویم نه در کار. خودت خوب می دانی. حتا سیگار به من تعارف کرد. اما به خدایی خودت حتا یک نخ هم نکشیدم. گفتم نمی شود. کیفش را عوض کرده بود. من هم ادکلنم را. یاد روزهای ماه رمضان افتادم که دوستش داشتم سخت در آغوش بکشم.ذهن شاگرد خنگ در فاجعه است... نامجو می خواند. عشق همیشه در مراجعه است...

خوب بودن خیلی سخت است. یاد یادداشت هدایت به سبک سن سباستین می افتم. چند روز از تولدم گذشته؟ ۵ روز . فقط ۵ روز. عشق بعدی هماره فاجعه است... قلبم تند تند می زند. با تو حرف می زنم . جمعه است. بالا نشسته ام. سیگاری در کار نیست. برخلاف همیشه. برایت یک دل سیر گریه می کنم و از این که چرا صبر نکردی تا بیایم گریه می کنی. جان خودت را قسم می خوری. جان من را. من همین طور گریه می کنم. من همینطور گریه می کنم. ترک بکی به آهنگ قبلی می زنم. دلم برای یک مستی اساسی تنگ شده. همیشه دوست داشتم یکی از همان شبها یا روزها کنارم باشی و برایت سخت حرف بزنم. مثل روزی که تو از من پرسیدی و من گفتم. یادت می آید؟ آن روزهم بغض گلویم را گرفته بود. اما هنوز آنقدر مرد نشده بودم که گریه کنم. آری... آری...

مخلوط هاروکی موراکامی با نامجو چیز عجیب غریبی نیست. می توانی با الکل مزه کنی. فکر می کنی چه از من می ماند. مخصوصا این که بدانی من همان کافکا تامورا هستم و ناکاتا هم. زبان گربه ها را هم می فهمم. با سنگ ها هم حرف می زنم. اما شیمونو نیستم و هیچ وقت بجز با تو با کس دیگری نگفته ام.... نبوده ام...(۱)

دلم بند تو نیست. اصلا دل ندارم. می دانی؟ فقط غصه ی روزهایی را می خورم که بی تو بوده ام. گرچه می گویی صوفی را قبول نداری و آن یکی و آن یکی دیگر را ... نمی دانم من را چرا قبول داری. بله گفتی. تو یک چیز دیگیری هستی. بله من یکی دیگه ام. یکی دیگه....

یکی دیگه بودن زیاد سخت نیست... اصلا سخت نیست... مخصوصا این که پل خوبی باشی برای عبور. برات نوشتم یادت که می آد؟ یکی موقع رفتن بهم گفته بود تو پل خوبی هستی. همه می تونن از روت رد شن. به همه کمک می کنی. اما متاسفم. خودت رو کسی نمی تونه بفهمه. فهمیدن یه پل خیلی سخته... این حرف رو ناخودآگاهم مونده بود. فکر نمی کردم اینقدر بهم سخت بگذرونه. تا امروز که معنی شو فهمیدم. خیلی بد. خیلی بد. با خودم عهد کردم این پل رو بشکنم و بشم یکی مثل بقیه. هیچ کس نمی تونه با یه پل رفیق شه. نمی تونه بهش دل ببنده و پل هم...

پس حق بده که دست هرکسی رو که از این پل رد می شه رو بخوام بگیرم...

ای بسا ابلیس آدم روی هست / پس به هر دستی نشاید داد دست

اگه میخوای دستتو بگیرم، بلندت کنم و خوابای خوب برات ببینمپس دستتو به همه نده...

می دونم ترمینالی، میدونم حال منو شاید نداشته باشی. اما خیلی خوش اخلاقی آبجی. اگه داوود بفهمه چقدر دوستت دارم.... حتمی می دونم که بازم باید داش آکل قصه ی اینو اون بشم...

 

 

 


(۱) موراکامی٬ هاروکی. کافکا در ساحل٬ ۲۰۰۲٬ برداشت از نسخه انگلیسی ترجمه شده ۲۰۰۵ .تمامی شخصیت ها مربوط به این داستان می باشند...

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
روابط دو طرفه ... شنبه بیست و هشتم مهر 1386 8:20

احساس کردم از من و اشعاری که برایش می فرستم خسته شده٬ برایش اس ام اس زدم که دیگر قصد ندارم به روابطمان ادامه دهم....

همه چیز تمام شده بود

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |