خودم را جمع کردم و سیگاری آتش زدم. نوک کاندوم پاره شده بود و همه چیز به هم پاشیده بود. فشار آب قوی بود و من ناوارد. شاید تنها خواسته بودم خودم را نشان بدهم. شاید هم خواسته بودم نشان دهم که نمی توانم. واقعا نمی توانم.
چند هفته پیش یکی از دوستان نزدیکم پیشنهاد د اده بود خودم را اخته کنم. دلیلش را برایم نگفته بود اما همیشه ی این چند هفته حرفهایش توی مخم بود. روی مخم. لاوینیا را می خوانم. یک داستان از امریکای جنوبی و درکنارش مجموعه کامل آثار کافکا. باید حق داد که حالت روانی خاصی دارم. و وقتی این کاندوم لعنتی پاره شده بود٬ تنها کاری که می شد کرد این بود که یک سیگار دود کنی و به هیچ چیز دیگری فکر نکنی. فقط همین.
بند و بساطم را جمع کردم و از اطاق بیرون رفتم. دخترک گریه می کرد و من به آینه لبخند می زدم. روی آینه نوشتم: به دنیای جدید خوش آمدی...
از طرف پدرت پشوتن مهدوی...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سیگارم را از لبم برداشتم و آدرس بلاگ را به دوستی همان نزدیکی دادم. تا دیروز چیزی به هم نگفته بودیم اما دیروز بدجور حال هم را گرفته بودیم. دلم برای بانو سوخت. برای خودم هم. برای آن دوست هم. برای همه جهان دلم سوخت. چون دیگر داشتند از شر من راحت می شدند و نمی دانستند. فقط تا آخرین روزهای نشست فرصت باقی بود و الباقی فقط قصه ی خاطره ها می ماند.
قصد نداشتم جوری رفتار کنم که بانو شادی اش را از دست بدهد. اما من همیشه عادت داشته ام که حالگیرترین عنتر روی زمین باشم. این لغت عنتر هم تقصیر من نبود. تقصیر کیبرد لعنتی حزب بود که همه جیزش قاط زده بود به قول تو قاطی کرده بود...
دارم این روزها داستان بارون درخت نشین را می خوانم. بد نبود اگر توی این کویر لعنتی هم درخت زیاد بود می شد مثل میمونها روی درخت زندگی کردو از یزد تا تهران را روی درخت رفت. اما وقتی همه چیز ردیفه!!!! دیگه لزومی نداره که من باشم.... این هم از حرف های آن دوست عزیز بود که دیگر نمی دانم هست یا نیست. حداقل تا آخر همایش هست... .
سیگارم را خاموش می کنم. دیگر ارزشی ندارد. باید خودم هم بروم. مگر این که او بیاید...
تف می کنم و می روم. دیگر حتا تف ها هم سر بالا می روند...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
و پدر به من خندیده بود. با همه ی خواهر ها و برادرم. با مادر. با خودش و با همه ی تعصب دینی که روی من داشت و مسخره ام کرده بود که پشت قرآن نوشته ام. نوشته ام و نوشته ام. لاکش گرفتم و هنوز پدر همان قرآن را می خواند. همانی که ازبس با آن تفال زده بودم و استخاره کرده بودم لبه هایش برگشته بود. حالت اضطرابم را هنوز هم دارم...
و از آن روز که فهمیدم محسن هم دل به دختری داده و شاید حتا قبل تر از آن بود احساس کردم که روابطمان سرد شده. من تازه کار و باری راه انداخته بودم و به قول لچک گلی های فامیل مغازه زده بودم و عمو می گفت که من عطاری باز کرده ام. دیگر برایم مهم نبود. محسن هم مثل هزاران کس دیگر برای من مرده بود؟ نه! گمان می کنم من برای محسن مرده بودم. مثل هزاران نفر دیگر که دیگر مرا در وجود نمی آوردند. چه٬ نه زیبا بودم و نه خوش تیپ ونه قهر ها و تلخی ها و شیرین زبانی ها و شوخی هایم دل از کسی می برد. حتا از آن ها که امروز احساس می کنند من نمی توانم سایه بودنشان را از سر افکارم کم کنم.
دروغ نیست. راست راست است. انسانها به این آسانی به دنیا نمی آیند که من بخواهم به همین راحتی از زندگی ام حذفشان کنم. گرچه این روزها حذفیهای زندگی ام از یک استادیوم آزادی هم بیرون زده و مردم روی دیوار برای تماشای فوتبال من با دیگران ایستاده اند. همانجا که همیشه دوست داشتم با پدر برویم و یک بار فوتبال تماشا کنیم. هرچند آنقدر چاق بودم که نتوانم حتا توپ را که از زیر تخم هایم عبور می کرد از دروازه بیرون بکشم...
عید غدیر می آید و می رود. حاجی ها صبر می کنند تا آنها که رفته اند برگردند و آنها که نرسیده اند برسند. من و محسن هم صبر می کنیم. می خواهم به همه بگویم! بگویم که این برادری... مردشور این برادری را ببرند...
به یاد رفیق چه می افتم. به یاد آرمانهای کمونیستیمان وقتی کتاب اقتصاد مارکس را می خواندم و به یاد این که شاید برادری من با محسن از تمام ثروت بی حد و حصری که آنها ٬ محسن و همسرش٬ داشتند و من داشتم برای داشتنش می دویدم بی ارزش تر است. به این که گاهی اوقات بد نیست آدم مثل خلفای راشدین خودش را به کری بزند و بی خیال هرچی مولاست بشود...
آن وقت است که سرنوشت تاریخ را دیگر برادرِ برادر تعیین نمی کند. سرنوشت تاریخ را داماد برادر تعیین می کند...
شاید لازم باشد از ائمه عذرخواهی کنم. و می کنم. به که لعنت بفرستم؟ بخودم یا به سرنوشت تلخم؟ که خودم رقم زده ام؟ یا به آرزوهای خواهری که وقتی محسن ازدواج کرد حس کردم آه از نهادش برآمد. و می گفت کاش ما ثروتمند تر بودیم تا من زن محسن می شدم... نه فریاد نزد. من از ته گلویش شنیدم. از آنجایی که با خودش دودوتا چهارتا می کرد که من و محسن در یک دانشگاه درس خوانده ایم و من لایقش بودم. لایقش بودم...
مورچه های آرژانتینی ایتالوکالوینو را می خوانم. با هزار خورشید تابان حسینی. نویسنده افغان. طارق و من و لیلا و صوفی توی یک بمباران تکه تکه گوشت شده ایم و به در و دیوار خانه چسبیده ایم .وبچه ای که در شکم لیلا وول می خورد. مریم به ما قاه قاه می خندد و آرزو می کند کاش مورچه های آرژانتینی تکه تکه مان را بخورند. مثل سگهای کابل که گوشت انسان زیر دندانشان مزه کرده... من اما از آن بالا آرشه در دست٬ دنبال نت های گم گشته ای می گردم که روی زمین جا گذاشته ام. یک نت پیش این یک نت پیش آن و یک نت هم زیر متکای رنگ و رو رفته ام که از عرق سرد شبانه ام آکنده است...
دستهای خودم را روی سینه های نرمش حس می کنم و رشید را به خاطر می آورم که مه دود را پس می زند تا من و طارق توی تاریکی اتاق زنهایمان را بهتر ببینیم. این وز وز لامپ حتا توی جهنم هم دست از سرم بر نمی دارد. سنگ ریزه ها را از جیبم در می آورم. نشانه گیریم خوب نیست. اما لای سنگها دندانهای مریم را می بینم که شکسته پرتشان می کنم تا لامپ خاموش شود...
صبح شده٬ دوش می گیرم و ریشم را می تراشم. ادکلن هر روزی را می زنم و باز هم برای سر و کله زدن با همه ی جانورهای دور و برم به مغازه می روم...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
این روزها هم همین است. من می نویسم. می نویسم و می نویسم. می نویسم و می نویسم. و آنها به جای من زندگی می کنند به جای من خوب می خورند بجای من خوب استراحت می کنند و به جای من خوب مسافرت می روند و خوب تفریح می کنند. من می نویسم و می نویسم و می نویسم و می نویسم و آنها به جای من خوب خسته می شوند به جای من خوب با بقیه دوست می شوند و به جای من خوب عشق می ورزند و خوب عشق می ورزند و خوب عشق می ورزند.
من معتادم. راست می گویی. معتادها راه برگشتی ندارند. همیشه معتادند. من معتادم به نوشتن. معتادم به خلق کردن. معتادم به خواندن و نوشتن و نوشتن و نوشتن. آنها به جای من همه ی کارها را به عهده گرفته اند. دکترهای خوبی شده اند و مهندس های قابلی... آنها هم معتاد به خلق کردنند. به جای من سکس می کنند به جای من ارگاسم می شوند و به جای من تولید مثل می کنند.
این روزها تصمیم گرفته ام به جای آنها هم بمیرم....
خدا کند به مردن معتاد نباشند...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سعی کردم سرما نخورم. اما همه تحمل مردنم را هم داشتند.
هندوانه ی شب یلدا را بغل کردم و برای خودم نامجو گذاشتم. نامجو با طعم تلخ... طعم تلخ بی تو بودن. بی خود بودن. مهم نبودن این که چه کسی جواب بدهد. مهم نبودن این که من که بودم.
ناگهان شاملو سر بر می آورد...ساده است بهره جویی از انسانی... او را به خود وا گذاشتن و گفتن که من اینچنینم... به یاد خودم می افتم. خیلی آرزو دارم. یکی از آرزوهایم این بود که کاش شب یلدای امسال مثل آن سال مادر بزرگ جایم روی تخت مرده شور خانه باشد. اما نشد...
ناملو را خاموش می کنم. ساعت ۱۰.۳۰ شب است. شب یلدا...
ناملو را خاموش می کنم. ساعت ۸ صبح است. صبح اول دی ماه ۱۳۸۶
به یاد صبح روزی می افتم که سرخوش از آن بودم که او را دارم. گرچه خود تنها ترینم.
اما امروز... به یاد روزهایی خواهم بود که خودم هستم. خود خودم...بی هیچ وابستگی ...

