تبليغاتX
آخرین یادداشت های یک دیوانه...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مریم باکره... سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 10:58
" دیگه تو مثل دایی مامان و بابا رو دق نده..."

هیچ نخواستم بگویم. تنها خواستم بگویم به زودی از این مردشورخانه خواهم رفت... تا دیگر کسی مردشور کثافت کاری هایم نباشد...

همین...

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مسافر قاچاق شنبه چهارم اسفند 1386 19:28
خیال کردم همه چیز تمام شده. برای او بله٬ اما برای من نه.

خودم را جمع کردم و سیگاری آتش زدم. نوک کاندوم پاره شده بود و همه چیز به هم پاشیده بود. فشار آب قوی بود و من ناوارد. شاید تنها خواسته بودم خودم را نشان بدهم. شاید هم خواسته بودم نشان دهم که نمی توانم. واقعا نمی توانم.

چند هفته پیش یکی از دوستان نزدیکم پیشنهاد د اده بود خودم را اخته کنم. دلیلش را برایم نگفته بود اما همیشه ی این چند هفته حرفهایش توی مخم بود. روی مخم. لاوینیا را می خوانم. یک داستان از امریکای جنوبی و درکنارش مجموعه کامل آثار کافکا. باید حق داد که حالت روانی خاصی دارم. و وقتی این کاندوم لعنتی پاره شده بود٬ تنها کاری که می شد کرد این بود که یک سیگار دود کنی و به هیچ چیز دیگری فکر نکنی. فقط همین.

بند و بساطم را جمع کردم و از اطاق بیرون رفتم. دخترک گریه می کرد و من به آینه لبخند می زدم. روی آینه نوشتم: به دنیای جدید خوش آمدی...

از طرف پدرت پشوتن مهدوی...

 

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |