هیچ نخواستم بگویم. تنها خواستم بگویم به زودی از این مردشورخانه خواهم رفت... تا دیگر کسی مردشور کثافت کاری هایم نباشد...
همین...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خودم را جمع کردم و سیگاری آتش زدم. نوک کاندوم پاره شده بود و همه چیز به هم پاشیده بود. فشار آب قوی بود و من ناوارد. شاید تنها خواسته بودم خودم را نشان بدهم. شاید هم خواسته بودم نشان دهم که نمی توانم. واقعا نمی توانم.
چند هفته پیش یکی از دوستان نزدیکم پیشنهاد د اده بود خودم را اخته کنم. دلیلش را برایم نگفته بود اما همیشه ی این چند هفته حرفهایش توی مخم بود. روی مخم. لاوینیا را می خوانم. یک داستان از امریکای جنوبی و درکنارش مجموعه کامل آثار کافکا. باید حق داد که حالت روانی خاصی دارم. و وقتی این کاندوم لعنتی پاره شده بود٬ تنها کاری که می شد کرد این بود که یک سیگار دود کنی و به هیچ چیز دیگری فکر نکنی. فقط همین.
بند و بساطم را جمع کردم و از اطاق بیرون رفتم. دخترک گریه می کرد و من به آینه لبخند می زدم. روی آینه نوشتم: به دنیای جدید خوش آمدی...
از طرف پدرت پشوتن مهدوی...

