لجنزار قشنگیه دنیای ما. دوست دارم اینقدر اینجا غلت بزنم تا غلط نکنم مرده باشم...
می دونی؟ فرق من و تو٬ تو انتخابمونه. من انتخاب کردم. اما تو انتخاب کردی....
همه چیز به نقطه چین ختم میشه. مثل زندگی من که هرشب و صبحش نقطه چینه. چون اداره ی سانسور حتا خود ارضایی مارو سانسور می کنه و ما مجبوریم دستهامونو تو هوا بالا و پایین ببریم و فکر کنیم به ارگاسم رسیدیم.... لعنت به ما. حتا وقتی عشق هامونو در آغوش میگیریم باید هزار بار داد بزنیم دوستت دارم تا سگ بشیم و براش عوعو کنیم.
سگ پاکوتاه زندگی میمونم. از تو دست می شورم... چون صورتت رو وقتی خواستم آخرین بوسه رو ازت بگیرم نشسته بودی. می شورم... می شورم و یک روز هم شورش می کنم.
شورش...
زود رفتی و نفهمیدی مرا. ...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
سیگارم را از لبم برداشتم و آدرس بلاگ را به دوستی همان نزدیکی دادم. تا دیروز چیزی به هم نگفته بودیم اما دیروز بدجور حال هم را گرفته بودیم. دلم برای بانو سوخت. برای خودم هم. برای آن دوست هم. برای همه جهان دلم سوخت. چون دیگر داشتند از شر من راحت می شدند و نمی دانستند. فقط تا آخرین روزهای نشست فرصت باقی بود و الباقی فقط قصه ی خاطره ها می ماند.
قصد نداشتم جوری رفتار کنم که بانو شادی اش را از دست بدهد. اما من همیشه عادت داشته ام که حالگیرترین عنتر روی زمین باشم. این لغت عنتر هم تقصیر من نبود. تقصیر کیبرد لعنتی حزب بود که همه جیزش قاط زده بود به قول تو قاطی کرده بود...
دارم این روزها داستان بارون درخت نشین را می خوانم. بد نبود اگر توی این کویر لعنتی هم درخت زیاد بود می شد مثل میمونها روی درخت زندگی کردو از یزد تا تهران را روی درخت رفت. اما وقتی همه چیز ردیفه!!!! دیگه لزومی نداره که من باشم.... این هم از حرف های آن دوست عزیز بود که دیگر نمی دانم هست یا نیست. حداقل تا آخر همایش هست... .
سیگارم را خاموش می کنم. دیگر ارزشی ندارد. باید خودم هم بروم. مگر این که او بیاید...
تف می کنم و می روم. دیگر حتا تف ها هم سر بالا می روند...

