تبليغاتX
آخرین یادداشت های یک دیوانه...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
کات سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 15:38
چاقو را به دستم داد و گفت:

تمامش کن.

دوستش داشتم. خیلی بیشتر از آنچه که بداند...

ته چاقو را روی شکمش قراردادم و سخت در برش گرفتم. عطر گردنش با نرمای موهای مشکی اش در هم آمیخت و درد را تا اعماق سینه ام کشاند. دیگر جایی برای زندگی نمانده بود...

من مرده بودم...

 

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خبرچین دوشنبه نوزدهم آذر 1386 15:13
حتا اگر روزی به تو خیانت کنم بدون شاید در جواب خیانتی بوده که به من کرده ای... گرچه من هیچ نمی دانم اما روح سرکشی دارم که مرا تا منتها الیه تنهایی هایت راه می برد و آنجا که خود را بدون من به گرمی تنی سرگرم می کنی که من نیستم٬ شایداین روح من است که عرق سردی بر تنت می نشاند.

الهه ی باران سر از گرمای آغوش مرد برداشت و به خط نوشته ای نگریست که روز تولدش به او هدیه داده بود... خیس عرق بود.عرق شرمی که نمی دانست از کجا بر سردی تنش نشسته است...

 

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سمفونی بخارا چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 22:26
برایش نوشتم:

خدای من خداوند ظالمی بود

که مرا

با چیزی از خود راند

که عاقلان را به آن می خوانند...

شوخی را تمام کرده بودم. شماره ی جدید بخارا را ورق می زدم... مطالب جامعی راجع به عزت الله فولادوند و چند شعری از شعرای مختلف و یکی هم از ضیاء موحد... بوی او را می داد. لای کتاب به دنبال نشانی می گشتم. بویی٬ یادداشتی٬ خط نوشته ای٬ کاغذی... عادتی که از اولین کتابهایی که امانت داده بودم در من مانده بود...

فقط بوی خوب کاغذ بود و احساسی از بوی او...

باز هم ظلم خداوند مرا شامل شده بود...

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مشرق پوچی... یکشنبه یازدهم آذر 1386 21:57
ساده تر بگویم... به پوچی رسیده ام...همین...

یاد سالهای اول دانشجوییم افتادم. دقیقا به همان حس رسیدم. تنها یک حرکت نو توانست نجاتم دهد. گرچه هنوز هم درگیر همان غفلتم...

به صورتش نگاه کردم. یک لحظه همان آرزوی همیشگی در من جان گرفت. دست بر گردنش انداختم. غم آلود بود. گرچه شب خوبی را گذرانده بودیم. حداقل برای من...

از تاکسی پیاده شدم تا او برود و دوباره تاکسی برگردد و من را ببرد... خیابان سرد بود و از من پر... لباس کاموایی را در آوردم و به بینهایت پرت کردم...

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اسب دوشنبه پنجم آذر 1386 22:47
برایش از اسب گفتم و این که ...

یه اسب وقتی پیر میشه دو راه وجود داره٬ ۱- بکشیش ۲- بذاری خودش بمیره...

دومین راه خیلی طاقت فرساتره. چون هم خودت هم اسبه خیلی رنج می کشین. رنج مردن... اما راه اول راه بهتریه چون هم خودت هم اسبه راحت می شین...

من همون اسبم...

موبایلم را خاموش کردم. دیگر صدای ضبط شده ای در کار نبود... داستانش را کامل برایم ام ام اس کرده بود. تا صبح توی اتاق راه می رفتم.

مثل همان اسب...

 

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |