تمامش کن.
دوستش داشتم. خیلی بیشتر از آنچه که بداند...
ته چاقو را روی شکمش قراردادم و سخت در برش گرفتم. عطر گردنش با نرمای موهای مشکی اش در هم آمیخت و درد را تا اعماق سینه ام کشاند. دیگر جایی برای زندگی نمانده بود...
من مرده بودم...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
الهه ی باران سر از گرمای آغوش مرد برداشت و به خط نوشته ای نگریست که روز تولدش به او هدیه داده بود... خیس عرق بود.عرق شرمی که نمی دانست از کجا بر سردی تنش نشسته است...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خدای من خداوند ظالمی بود
که مرا
با چیزی از خود راند
که عاقلان را به آن می خوانند...
شوخی را تمام کرده بودم. شماره ی جدید بخارا را ورق می زدم... مطالب جامعی راجع به عزت الله فولادوند و چند شعری از شعرای مختلف و یکی هم از ضیاء موحد... بوی او را می داد. لای کتاب به دنبال نشانی می گشتم. بویی٬ یادداشتی٬ خط نوشته ای٬ کاغذی... عادتی که از اولین کتابهایی که امانت داده بودم در من مانده بود...
فقط بوی خوب کاغذ بود و احساسی از بوی او...
باز هم ظلم خداوند مرا شامل شده بود...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یاد سالهای اول دانشجوییم افتادم. دقیقا به همان حس رسیدم. تنها یک حرکت نو توانست نجاتم دهد. گرچه هنوز هم درگیر همان غفلتم...
به صورتش نگاه کردم. یک لحظه همان آرزوی همیشگی در من جان گرفت. دست بر گردنش انداختم. غم آلود بود. گرچه شب خوبی را گذرانده بودیم. حداقل برای من...
از تاکسی پیاده شدم تا او برود و دوباره تاکسی برگردد و من را ببرد... خیابان سرد بود و از من پر... لباس کاموایی را در آوردم و به بینهایت پرت کردم...
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یه اسب وقتی پیر میشه دو راه وجود داره٬ ۱- بکشیش ۲- بذاری خودش بمیره...
دومین راه خیلی طاقت فرساتره. چون هم خودت هم اسبه خیلی رنج می کشین. رنج مردن... اما راه اول راه بهتریه چون هم خودت هم اسبه راحت می شین...
من همون اسبم...
موبایلم را خاموش کردم. دیگر صدای ضبط شده ای در کار نبود... داستانش را کامل برایم ام ام اس کرده بود. تا صبح توی اتاق راه می رفتم.
مثل همان اسب...

