تبليغاتX
آخرین یادداشت های یک دیوانه...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آرزوهای نهان... یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 22:56
همیشه یکی هست که درد دلتو بهش بگی ....اما امان از روزی که خود اون بشه درد دلت...

آخرین حرف هایی بود که برایم نوشت... پس از آن٬ امروز ۲۰ سال است که ندیده امش...

همین . تمام...

 

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
کافکا در ساحل... چهارشنبه نهم آبان 1386 19:59

چندین روز است که هر روز پای این لعنتی می نشینم که بزنم. بنویسم و بفرستم بالا. مثل سیگاری که روشن می کنی و با هر پک انگار تمام دنیایت را به هپروت می فرستی تا خودت لحظه ای بیاسایی. نامجو می خواند. بهتر است بگویم فریاد می زند. محیط آرام است و کسی نیست که بخواهم به او توضیح بدهم. دفتر خلوت است. جایی که این روزها زیاد برای کار حال و احوال درست و حسابی ندارم و بیشتر برای فرار می آیم. فرار از خودم. خودم. خودم.

نباید اینقدر همدیگر را خر فرض کنیم که ببینیم خبرمان همه جا پیچیده و فکر کنیم که کسی نمی داند چه اتفاقی افتاده. دستهایم را زیر چانه ام می گذارم. درکل دو ماه اخیر اولین شبی است که دردفتر اینقدر بیکارم. فکر دود دارد از سر و کولم بالا می رود و  این که اگر کسی را دوست داریم چرا باید با نارو از راه بد به راه راست هدایتش کنیم.

به خودم لعنت می فرستم. صوفی را تنگ در بغل می فشارم. دلم برایش به اندازه ی یک گنجشک شده بود. تنگ تنگ. نگاه حسرت باری به من می کند. مخصوصا که می داند روزگاری خیلی دوست داشتم با او باشم و او نگذاشت. یعنی نخواست. من هم آدم دموکراتی هستم. در زندگی می گویم نه در کار. خودت خوب می دانی. حتا سیگار به من تعارف کرد. اما به خدایی خودت حتا یک نخ هم نکشیدم. گفتم نمی شود. کیفش را عوض کرده بود. من هم ادکلنم را. یاد روزهای ماه رمضان افتادم که دوستش داشتم سخت در آغوش بکشم.ذهن شاگرد خنگ در فاجعه است... نامجو می خواند. عشق همیشه در مراجعه است...

خوب بودن خیلی سخت است. یاد یادداشت هدایت به سبک سن سباستین می افتم. چند روز از تولدم گذشته؟ ۵ روز . فقط ۵ روز. عشق بعدی هماره فاجعه است... قلبم تند تند می زند. با تو حرف می زنم . جمعه است. بالا نشسته ام. سیگاری در کار نیست. برخلاف همیشه. برایت یک دل سیر گریه می کنم و از این که چرا صبر نکردی تا بیایم گریه می کنی. جان خودت را قسم می خوری. جان من را. من همین طور گریه می کنم. من همینطور گریه می کنم. ترک بکی به آهنگ قبلی می زنم. دلم برای یک مستی اساسی تنگ شده. همیشه دوست داشتم یکی از همان شبها یا روزها کنارم باشی و برایت سخت حرف بزنم. مثل روزی که تو از من پرسیدی و من گفتم. یادت می آید؟ آن روزهم بغض گلویم را گرفته بود. اما هنوز آنقدر مرد نشده بودم که گریه کنم. آری... آری...

مخلوط هاروکی موراکامی با نامجو چیز عجیب غریبی نیست. می توانی با الکل مزه کنی. فکر می کنی چه از من می ماند. مخصوصا این که بدانی من همان کافکا تامورا هستم و ناکاتا هم. زبان گربه ها را هم می فهمم. با سنگ ها هم حرف می زنم. اما شیمونو نیستم و هیچ وقت بجز با تو با کس دیگری نگفته ام.... نبوده ام...(۱)

دلم بند تو نیست. اصلا دل ندارم. می دانی؟ فقط غصه ی روزهایی را می خورم که بی تو بوده ام. گرچه می گویی صوفی را قبول نداری و آن یکی و آن یکی دیگر را ... نمی دانم من را چرا قبول داری. بله گفتی. تو یک چیز دیگیری هستی. بله من یکی دیگه ام. یکی دیگه....

یکی دیگه بودن زیاد سخت نیست... اصلا سخت نیست... مخصوصا این که پل خوبی باشی برای عبور. برات نوشتم یادت که می آد؟ یکی موقع رفتن بهم گفته بود تو پل خوبی هستی. همه می تونن از روت رد شن. به همه کمک می کنی. اما متاسفم. خودت رو کسی نمی تونه بفهمه. فهمیدن یه پل خیلی سخته... این حرف رو ناخودآگاهم مونده بود. فکر نمی کردم اینقدر بهم سخت بگذرونه. تا امروز که معنی شو فهمیدم. خیلی بد. خیلی بد. با خودم عهد کردم این پل رو بشکنم و بشم یکی مثل بقیه. هیچ کس نمی تونه با یه پل رفیق شه. نمی تونه بهش دل ببنده و پل هم...

پس حق بده که دست هرکسی رو که از این پل رد می شه رو بخوام بگیرم...

ای بسا ابلیس آدم روی هست / پس به هر دستی نشاید داد دست

اگه میخوای دستتو بگیرم، بلندت کنم و خوابای خوب برات ببینمپس دستتو به همه نده...

می دونم ترمینالی، میدونم حال منو شاید نداشته باشی. اما خیلی خوش اخلاقی آبجی. اگه داوود بفهمه چقدر دوستت دارم.... حتمی می دونم که بازم باید داش آکل قصه ی اینو اون بشم...

 

 

 


(۱) موراکامی٬ هاروکی. کافکا در ساحل٬ ۲۰۰۲٬ برداشت از نسخه انگلیسی ترجمه شده ۲۰۰۵ .تمامی شخصیت ها مربوط به این داستان می باشند...

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ناگزیر ناگریز... چهارشنبه دوم آبان 1386 21:49
-ترس دارم از حرف زدن. مثل ترس کودک از راه رفتن. ترس از ناگزیر ناگریز...

- تو که همیشه به من می گفتی حرفاتو بی محابا بهم بزن٬ هرچی تو دلت داری بهم بگو... حالا بهم می گی از حرف زدن می ترسم؟

-نمی دونم چمه. فکر می کنم دارم روانی می شم. نمی تونم هیچی بگم...کسی رو پیدا نمی کنم. همه ی روز دنبال یه آدم می گردم. مثل این که همه چیزایی رو که تا حالا همه گفتن تو دلم دارم...

-شاید من توان یا لیاقت کمک کردن به تو رو نداشته باشم. اما حداقل می تونم شنونده خیلی خوبی برای حرفات باشم...

- همیشه وقتی که می خواستم به کسی کمک کنم٬ هرکی بود و هرچی بود٬ لذت می بردم. وقتی به دوستی مثل تو کمک می کردم٬ انگار همه ی دنیا رو بهم داده بودند. بهترین جایزه ها رو گرفته بودم. هروقت خواستی بهم جایزه بدی برام بخند. من از صدای قهقهه های خندت دیوونه می شم. دیوونه...می بینی؟...می دونی؟ همیشه این که من چون خودی رو دارم و نمی تونم باهاش حرف بزنم بهم زخم می زنه... زخم

-اگه خواستی یه روزی بهم جایزه بدی٬ دیگه سیگار نکش. به خاطر کارمندت میری بیرون سیگار می کشی به خاطر من اصلا نکش( البته اگه خاطر دارم)

-خیلی بدت می آد از این که من سیگار می کشم؟

- اصلا نکش. خیلی حیفه اون قلبی رو که می تونه پر از عشق و احساس باشه پر دود کنی. در مورد جایزه ات فکر کن. اگه دوست داشتی کم کم بهم بده...

-باشه از همین الان دیگه نمی کشم. این هم بزرگترین جایزه ی تو.

دخترک خندید. پسر سیگار را پس از ۴ سال خاموش کرده بود. برخاست و خداحافظی کرد. شاید هردو جایزه شان را گرفته بودند...

...دوباره سیگاری گیراند. حال می فهمید چرا آن دوست٬ او که چهار سالی بود دیگر اثری از او نبود جز خاطره هایش٬ سیگار می کشید...

نوشته شده توسط پ-مهدوی  | لینک ثابت |