محمود عظيمينيا فرماندار يزد در مصاحبه با ایسنا شايعات مبني بر تغيير فرماندار يزد را تكذيب و اعلام داشت: من همچنان فرماندار يزد خواهم ماند و انتخابات دور دوم را نيز در دو حوزه استان برگزار خواهيم كرد. فرماندار يزد در پاسخ به احتمال تغيير فرماندار بعد از برگزاري انتخابات در استان اعلام داشت: امسال سال نوآوري و شكوفايي است لذا هر تغييري امكان پذير است
دروغ 13 و ديگر هيچ
حكايت ما و فرماندار يزد، بي شباهت به حكايت خبرنگاران روزنامه ها و سايت هاي سراسري و الهام، سخنگوي دولت و وزير دادگستري نيست. هر خبري كه از درگاه سايت هاي استاني وارد مي شود، مسلما مورد تكذيب فرماندار و خدم و حشم قرار مي گيرد و در مي يابيم كه بازهم از سايت هاي اصلاح طلب نارو خورده ايم و از اين سوراخ براي بار چندم گزيده شده ايم. ليكن به اندك زماني نياز است تا نقيض اين خبر از درگاه فرمانداري يزد به صداي طبل جارچي ها روانه شود كه: آي تغييري در اين عمارت روي داده كه بيا و ببين.
ديروز براي چندمين بار براي يزدنا طلب مغفرت از درگاه احد جزادهنده نمودم كه بار ديگر خواسته بود مرا به فريبي دلخوش به تغييرات در استانداري كند. ليكن به طرفه العيني تكذيبيه اين تغييرات را در سايت فخيمه ايسنا ديدم و خانه دلم به نور شمع سندي چند از فرماندار منور شد كه رييس دارالعماره شهر خبر تغيير خود را در سال نو آوري و شكوفايي ابتدا كذب محض خوانده بود و اصولا از اساس بي خيال همه، گفته بود كه بايد داد شايعه پراكن نامرد را چوب زد.
پوز خندي زدم و خبر يزدنا را دوباره خواندم. اين سايت عليمه ي يزدنا هم وقتي بخواهد خبر رفتنت را بدهد چنان آب و تابي به كار مي دهد كه خود بخواهي بروي و از خواندن خبررفتن خود شاد شوي. شماره تلفني از مسئولين و مدير سايت نداشتم تا دست مريزادي بگويم و نصيحتشان كنم كه راست تربگوييد كه اينقدر چپ و راست از شما ننالند و خود را به محك تجربه به ايشان نشان دهيد... اي دل غافل كه اجل مهلتم ندادو جمله آتي آمد كه البته در سال اخير كه به زيور شكوفايي و نو آوري رنگين شده است_ گرچه بين خودمان بماند كه الحق در روستاهايمان يك چكه آب هم نداريم كه چيزي شكوفا شود و در شهرهايمان جز عقده هيچ نمانده كه نوبرانه به مردان بزرگمان هديه دهيم_ امكان هر تغييري وجود دارد.
دلم براي خودم سوخت. زود خام حرفهاي فرماندار شده بودم . به خودم نفريني فرستادم و زيرلب من من كنان گفتم: اين اصحاب دولت عادله هم ياد گرفته اند ها! تا راست نگويند، دروغي به اين بزرگي را به ملعبه ي كلام مي آرايند و بعد هم اگر حتا فايل صوتي و تصويري و چه و چه ارائه بدهي تكذيب مي كنند كه مونتاژ است و ساخته دست انسان!!!
فرياد بر آوردم، بر درون خودم كه آهسته گو كه رييس ستاد انتخابات استان مي شنود و تو را هم مثل آن خبرنگار بيچاره به چه و چه تهديد كه نه! جلوي چشم آوري مي كند. دهانم را درون خودم بستم و دست به قلم زدم. خبرنگار بيچاره آن نشريه يزدي را ديگر نديده امش. اميدوارم در هركجاي اين يزد كه به سر مي برد و يا خارج از يزد.، روزگار خوشي داشته باشد. گرچه گمان نمي كنم تهديد كردن به تعطيلي نشريات، تعطيلي مدير مسئول و سردبير را هم در بر گيرد!
القصه برايتان بگويم كه من هم نوشتن اين نوشته را تكذيب مي كنم و همه چيز را كار دست جنايتكار ابرقدرت بيگانه مي دانم كه مي خواهد بين ما و شما را فاصله بياندازد... و شايد من هم دروغ 13 بگويم گاهي اوقات!
قربان شما
پ. مهدوي
از سري يادداشت هاي من براي دست چپم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:56  توسط پ-مهدوی
|
وقتی در اولین روز سال، امسال را سال تو نامیدم، هرگز حتا به افکارم هم خطور نمی کرد که درست 3 روز بعد دیگر تو را هم نداشته باشم. بله، پذیرفتم، مشکل از من است. من نمی توانم تحمل کنم. هیچ کس را، حتا اسدالله امرایی را! وقتی برایم می نویسد" هروقت کارم داشتی تلفن کن" کتاب جذابی است. برای من که به دنبال ناخوانده ها می گردم. ترجمه روانی دارد. اما برخی مواقع می توانی خطای ترجمه ی مترجم را از متن اصلی تشخیص بدهی.
سیگارم را روشن کرده ام. در سایه ی ساختمان آجری بانک نشسته ام و برای تو اس ام اس می فرستم. یک سال دوماه کم دارد از روزی که من و تو اس ام اس بازی را شروع کردیم. بدنهای هردویمان گرم بود و کسی را نیافته بودیم تا هرم بدنهایمان را به او هدیه کنیم. تو زیبا روی بودی و مغرور و من زشت روی و خاکی. اما پر از افاده ای که من بودن در من ایجاد کرده بود. همدیگررا درک می کردیم. هردو یک درد داشتیم. خاک این زمین مثل تو زیاد خلق نکرده بود و من هم به دنبال تک خالها بودم.
امروز هنوز دستم روی دکمه های موبایل می چرخد و اس ام اس می زنم. اما نمره ی تلفنت را کنار گذاشته ام. از این خط خودم به خط دیگر اس ام اس می زنم و به خودم یادآوری میکنم که من یک روانی عجیب و غریبم که همیشه ی خدا دلم می خواسته خودم را به تو همینطور که هستم نشان بدهم اما کسی من را این طوری باور نمی کند. همه از من انسانی می خواهند که برایشان مثل خودشان باشد. اما من مثل خودم باقی می ماندم.
مرد جوانی که هیستریک می زد و در حرفهایش می توانستی ببینی فوبیای نداشتنت شبها کابوسهای شیزوفرینی در او می آفریند که تمام زندگی اش را آکنده است. از همان روزی که همه چیز را گم کرده بود. ...
ساعت 2 عصر است و باید به برنامه ی تور برسم. آخر خودت که می دانی، اخیرا مثل هرسال ایام عید، برای رفع بیکاری امور اجرایی یک تور بیابانگردی را به عهده می گیرم. زیر پایم را نگاه می کنم و مامور بانک هم، که از دور به زیر پایم خیره شده است. شاید بیشتر از 8 نخ کشیده ام. شاید 2 ساعت هم نشده. شاید همانطور که می گفتی دود دود می آورد و توهم...
می روم. تور را برگزار می کنیم. مسعود ساعت 3 توضیحات را شروع می کند و من از دور شستم را به علامت موفقیت به او نشان می دهم.
بله به هدفت رسیده ای... بعد از این همه دوستی من عاشقت شده ام...
اما، اما... ما از یاد برده ایم که هریک آنقدر مغروریم که دیگری را نمی توان دید...
کتاب را می بندم. دوباره برای من داستانی نوشته و من برای خودم داستانی خوانده ام. راستش را بخواهی همه ی یادگاری هایت را که اس ام اس ها بود حذف کرده ام. از روی اجبار. آخر از یک 1100 معمولی نمی توان انتظار چندانی داشت. پشت رول تنها به این فکر می کنم که این دو هفته ی لعنتی کی تمام می شود و من دوباره کی می توانم خودم باشم؟
باید یک بار دیگر، شعرهایت را از بر کنم...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:49  توسط پ-مهدوی
|
سال نو آمد. با همه ی بدی ها و خوبی های من. تو او و ما... بدی های بقیه هم بماند.
امسال روانی تر از پارسال بودم. بسیاری را ا ز خود رنجاندم. با بسیاری تمامی روابطم را قطع کردم. با بسیاری روابطی جدید پایه نهادم. دوبار میهمان دوستانمان در نیروی انتظامی بودم و با بسیاری که جان بخاطرشان می دادم آنگونه بریدم که گویی از ابتدا هیچ بین ما نبوده است. لعنت به این زندگی. در این روز ابتدای سال خدمتتان عرض می کنم. با صوفی٬ مژی٬ ابی٬ محمد و احسان و بسیاری دیگر... با بسیاری روابطی بهم زدم که گویی سالهاست یکدیگر را می شناسیم. الهه٬ محسن٬ حسین٬ زینب و تمامی آنها که امروز دلهره دارم که شاید امسال آخرین سال دوستیمان باشد. چند بار تصمیم گرفتم بمیرو و بارها تصمیم گرفتم همه چیز را رها کنم و بروم. اما از آنجا که بسیار ترسو هستم حتا نتوانستم مدل لباس پوشیدنم را عوض کنم. آنقدر ترسو که حتا نتوانستم موسیقی مورد علاقه ام٬ سیگارم٬ محل خوابم و حتا از همه بدتر تیغ صورت تراشم را عوض کنم. در حمام هم هیچ از دستم بر نیامد. نه به تیغ رگ خویش بریدم و نه به دارو اندرونم را آشفتم....
امسال سال شکستها بود. سال همه ی آنها که ازو واهمه داشتم. سال بد. سال باد... سال برفهای بی امان و کثافت هایی که از آسمان بارید و ما را در بر گرفت... سال انسانهایی که می خواستم بشناسم و نشد. کتابهایی که میخواستم بخوانم و نشد. جنده هایی که می خواستم ترتیبشان را بدهم و نشد. و سگهایی که بخونم طمع بسته بودند و نشد... سال نشدن ها. سال نتوانستن ها. سالی که مادر اصرار داشت باید تا اسفند ازدواج کنم و نشد... سالی که پدر از غصه ام دوبار از این رو به آن رو شد... سالی که حتا خودم را فروختم تا چیزی نو بیابم و نشد...
سال روزهای گرم تابستان و سرد و زمستان و یک ماه بی سیگار زندگی کردن بخاطر مژگان و عاقبت به این نتیجه رسیدن که داوود او را بیشتر ازمن دوست میدارد. چون من نه سیگار و نه کتاب را به خاطرش ترک نکردم.سال روزهای خوش بهمن با پستانهای کوچک صوفی٬ که به اندازه ی دو انار نارس در دستانم بازی می کردند. و من این انار را شکستم. سال روزهای بد بهمن و رفتن صوفی. سال روزهایی که به یاد صوفی بودم و بارها از او خواهش کردم که برگرد و انار را دوباره به من بیاموز. اما نه او آموزگار خوبی بود و نه من پسر حرف گوش کنی... حتا وقتی مرا سگ خود ندانست. دیگرش ندیده ام. مثل کتابی که قرار بود از من به هدیت بپذیرد و نپذیرفت... سال کثافت مشارکت و احمدی نژاد و انسجام ملی شعور اسلامی و من که طالبانم. سال بودن خاتمی در صحنه ی دانس اصلاح طلبی و سخن رانی آتشین میردامادی و عبدی و تاج زاده و رجایی و هزار کوفت و زهرمار دیگر... سال روزهایی که احساس می کردم همه ی مردم مثل من پریودند. اما تنها من پریود بودم. حتا وقتی با صوفی و امیر و صادق و حسین سیگار می کشیدیم و من برایشان از پریود این ماهام می گفتنم. سال روزهای خوش کاشان و درگیری با اینتر پل. خرفهای من باصادق و هیکل کوچک صوفی در دستان بزرگ حسین . دامنی که من همه پس زدیم اما من ایستادم تا اگر برادری خواست مرا بزند به خاطر صوفی باشد... سال کثافت کاری های شبانه و عرق کردنهای دم صبح... الله اکبر نماز و لا اله الا الله مادر حین شستن مرده ی من... سال من ... سال من... سال من....
سال دوستی با بانو. با مردی با سینه های برجسته و حفره ای در اندرون. بت بزرگ بتخانه ی زندگی ام. کسی که تنها برایم خواهر بود.... ما نمی دانیم اسم اعظم سگ... ما نمی فهمیم هیچ از غم سگ... وفادار به من و دوست دارم. از دور. از بی نهایت دور... شاعره ی زندگی ام... که برایش دم تکان می دهم. ... مرگ را بارها از من راند. به رغم ترسو بودنم. به رغم مستی شباب و دیوانگی زندگی... اسم بزرگ الهه را بر خود دارد و زن زندگی است. گرچه سالها بی همسر مانده و بی بستر نمانده. که جوانی به خفا می کند و دیشب تا ۳ صبح برایم از گرمای تن دختران جنوب گفت... برایم از مرد دریا بستری گفت که خواهد آمد و او را خواهد برد... به اقیانوس زندگی شان در آینده .... سال بانو ... سال بانو... سال بانو... سال بانو... سال روزهایی که خود را با فکرش از خودم نجات دادم و با شرافتش برای خودم شرافتی ساختم... سال صادق... سال مرگ ...
امسال دیری نخواهم پایید... آری دیری نخواهم پایید...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 9:56  توسط پ-مهدوی
|
" دیگه تو مثل دایی مامان و بابا رو دق نده..."
هیچ نخواستم بگویم. تنها خواستم بگویم به زودی از این مردشورخانه خواهم رفت... تا دیگر کسی مردشور کثافت کاری هایم نباشد...
همین...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:58  توسط پ-مهدوی
|
خیال کردم همه چیز تمام شده. برای او بله٬ اما برای من نه.
خودم را جمع کردم و سیگاری آتش زدم. نوک کاندوم پاره شده بود و همه چیز به هم پاشیده بود. فشار آب قوی بود و من ناوارد. شاید تنها خواسته بودم خودم را نشان بدهم. شاید هم خواسته بودم نشان دهم که نمی توانم. واقعا نمی توانم.
چند هفته پیش یکی از دوستان نزدیکم پیشنهاد د اده بود خودم را اخته کنم. دلیلش را برایم نگفته بود اما همیشه ی این چند هفته حرفهایش توی مخم بود. روی مخم. لاوینیا را می خوانم. یک داستان از امریکای جنوبی و درکنارش مجموعه کامل آثار کافکا. باید حق داد که حالت روانی خاصی دارم. و وقتی این کاندوم لعنتی پاره شده بود٬ تنها کاری که می شد کرد این بود که یک سیگار دود کنی و به هیچ چیز دیگری فکر نکنی. فقط همین.
بند و بساطم را جمع کردم و از اطاق بیرون رفتم. دخترک گریه می کرد و من به آینه لبخند می زدم. روی آینه نوشتم: به دنیای جدید خوش آمدی...
از طرف پدرت پشوتن مهدوی...
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:28  توسط پ-مهدوی
|
دوست عزیزم. من از خواب بیدار نمی شم. جون می دونم چی داره می شه؟ نه من هم نمی دونم.
لجنزار قشنگیه دنیای ما. دوست دارم اینقدر اینجا غلت بزنم تا غلط نکنم مرده باشم...
می دونی؟ فرق من و تو٬ تو انتخابمونه. من انتخاب کردم. اما تو انتخاب کردی....
همه چیز به نقطه چین ختم میشه. مثل زندگی من که هرشب و صبحش نقطه چینه. چون اداره ی سانسور حتا خود ارضایی مارو سانسور می کنه و ما مجبوریم دستهامونو تو هوا بالا و پایین ببریم و فکر کنیم به ارگاسم رسیدیم.... لعنت به ما. حتا وقتی عشق هامونو در آغوش میگیریم باید هزار بار داد بزنیم دوستت دارم تا سگ بشیم و براش عوعو کنیم.
سگ پاکوتاه زندگی میمونم. از تو دست می شورم... چون صورتت رو وقتی خواستم آخرین بوسه رو ازت بگیرم نشسته بودی. می شورم... می شورم و یک روز هم شورش می کنم.
شورش...
زود رفتی و نفهمیدی مرا. ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:3  توسط پ-مهدوی
|
وقتی برایی بانو نوشتم که از تنهایی این روزها حتا دیگر نمی نویسم٬ دست در جیب کرد و خندید و گفت: بدرک ننویس تا جمعی از دستت راحت باشن.
سیگارم را از لبم برداشتم و آدرس بلاگ را به دوستی همان نزدیکی دادم. تا دیروز چیزی به هم نگفته بودیم اما دیروز بدجور حال هم را گرفته بودیم. دلم برای بانو سوخت. برای خودم هم. برای آن دوست هم. برای همه جهان دلم سوخت. چون دیگر داشتند از شر من راحت می شدند و نمی دانستند. فقط تا آخرین روزهای نشست فرصت باقی بود و الباقی فقط قصه ی خاطره ها می ماند.
قصد نداشتم جوری رفتار کنم که بانو شادی اش را از دست بدهد. اما من همیشه عادت داشته ام که حالگیرترین عنتر روی زمین باشم. این لغت عنتر هم تقصیر من نبود. تقصیر کیبرد لعنتی حزب بود که همه جیزش قاط زده بود به قول تو قاطی کرده بود...
دارم این روزها داستان بارون درخت نشین را می خوانم. بد نبود اگر توی این کویر لعنتی هم درخت زیاد بود می شد مثل میمونها روی درخت زندگی کردو از یزد تا تهران را روی درخت رفت. اما وقتی همه چیز ردیفه!!!! دیگه لزومی نداره که من باشم.... این هم از حرف های آن دوست عزیز بود که دیگر نمی دانم هست یا نیست. حداقل تا آخر همایش هست... .
سیگارم را خاموش می کنم. دیگر ارزشی ندارد. باید خودم هم بروم. مگر این که او بیاید...
تف می کنم و می روم. دیگر حتا تف ها هم سر بالا می روند...
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:53  توسط پ-مهدوی
|
آن روزها وقتی که من بچه بودم... غم بود. اما کم بود...
سال نو میلادی شروع می شه. ما همگی پی یه چیز نو هستیم. مرگ هم می تونه نویی بیاره. امسال کتاب های زیادی خوندم. به چیزهای زیادی فکر کردم و بسیار چیزهارو از دست دادم. نه برای چیزهایی که به دست آوردم خوشحالم و نه برای چیزهایی که از دست دادم ناراحت. تنها برای خودم ناراحتم. تنها برای خودم...
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 20:52  توسط پ-مهدوی
|
هر وقت عید غدیر می رسد به یاد محسن پسر خاله ام می افتم. ما با هم مثل برادر بودیم. گرچه سالی چند بار بیشتر همدیگر را نمی دیدیم.اما همیشه او را مثل برادر خودم می دانستم. حتا مادر برایمان در آورده بود که یک هفته ای هردویمان از پستان او شیر خورده ایم. که خاله شیر نداشته و حالت عصب چشمه های وجودش را خشکانده بود.حتا به هم قول داده بودیم که همیشه مثل برادر بمانیم. مثل محمد و علی. اما از روزی که او دانشگاه دولتی قبول شد و من راه آزادی پیش گرفتم پیوندهایمان سست شد. من همیشه پیش قدم بودم. او یک ماه و چند روز از من بزرگتر بود و برخودم لازم می دانستم با او در تماس باشم. گرچه خواهرش را هم دوست داشتم و آن روزهای کودکی که شاید ۱۲ را هم به زور عدد و رقم و شناسنامه گذرانده بودم به قرآن تفال می زدم که ما روزی با هم ازدواج خواهیم کرد یا نه. همان قرآنی که بالایش نوشتم: این قرآن را من پشوتن مهدوی با جان و دل خوانده ام و از آن خود می دانم. وصیت می کنم پس از من فرزندان من این قرآن را پاس دارند و در خواندنش بکوشند... همانطور که در ستون ثابت کیهان وصیت نامه ی شهدا را خوانده بودم: به پدر و مادر و برادران و خواهرانم وصیت می کنم که ...
و پدر به من خندیده بود. با همه ی خواهر ها و برادرم. با مادر. با خودش و با همه ی تعصب دینی که روی من داشت و مسخره ام کرده بود که پشت قرآن نوشته ام. نوشته ام و نوشته ام. لاکش گرفتم و هنوز پدر همان قرآن را می خواند. همانی که ازبس با آن تفال زده بودم و استخاره کرده بودم لبه هایش برگشته بود. حالت اضطرابم را هنوز هم دارم...
و از آن روز که فهمیدم محسن هم دل به دختری داده و شاید حتا قبل تر از آن بود احساس کردم که روابطمان سرد شده. من تازه کار و باری راه انداخته بودم و به قول لچک گلی های فامیل مغازه زده بودم و عمو می گفت که من عطاری باز کرده ام. دیگر برایم مهم نبود. محسن هم مثل هزاران کس دیگر برای من مرده بود؟ نه! گمان می کنم من برای محسن مرده بودم. مثل هزاران نفر دیگر که دیگر مرا در وجود نمی آوردند. چه٬ نه زیبا بودم و نه خوش تیپ ونه قهر ها و تلخی ها و شیرین زبانی ها و شوخی هایم دل از کسی می برد. حتا از آن ها که امروز احساس می کنند من نمی توانم سایه بودنشان را از سر افکارم کم کنم.
دروغ نیست. راست راست است. انسانها به این آسانی به دنیا نمی آیند که من بخواهم به همین راحتی از زندگی ام حذفشان کنم. گرچه این روزها حذفیهای زندگی ام از یک استادیوم آزادی هم بیرون زده و مردم روی دیوار برای تماشای فوتبال من با دیگران ایستاده اند. همانجا که همیشه دوست داشتم با پدر برویم و یک بار فوتبال تماشا کنیم. هرچند آنقدر چاق بودم که نتوانم حتا توپ را که از زیر تخم هایم عبور می کرد از دروازه بیرون بکشم...
عید غدیر می آید و می رود. حاجی ها صبر می کنند تا آنها که رفته اند برگردند و آنها که نرسیده اند برسند. من و محسن هم صبر می کنیم. می خواهم به همه بگویم! بگویم که این برادری... مردشور این برادری را ببرند...
به یاد رفیق چه می افتم. به یاد آرمانهای کمونیستیمان وقتی کتاب اقتصاد مارکس را می خواندم و به یاد این که شاید برادری من با محسن از تمام ثروت بی حد و حصری که آنها ٬ محسن و همسرش٬ داشتند و من داشتم برای داشتنش می دویدم بی ارزش تر است. به این که گاهی اوقات بد نیست آدم مثل خلفای راشدین خودش را به کری بزند و بی خیال هرچی مولاست بشود...
آن وقت است که سرنوشت تاریخ را دیگر برادرِ برادر تعیین نمی کند. سرنوشت تاریخ را داماد برادر تعیین می کند...
شاید لازم باشد از ائمه عذرخواهی کنم. و می کنم. به که لعنت بفرستم؟ بخودم یا به سرنوشت تلخم؟ که خودم رقم زده ام؟ یا به آرزوهای خواهری که وقتی محسن ازدواج کرد حس کردم آه از نهادش برآمد. و می گفت کاش ما ثروتمند تر بودیم تا من زن محسن می شدم... نه فریاد نزد. من از ته گلویش شنیدم. از آنجایی که با خودش دودوتا چهارتا می کرد که من و محسن در یک دانشگاه درس خوانده ایم و من لایقش بودم. لایقش بودم...
مورچه های آرژانتینی ایتالوکالوینو را می خوانم. با هزار خورشید تابان حسینی. نویسنده افغان. طارق و من و لیلا و صوفی توی یک بمباران تکه تکه گوشت شده ایم و به در و دیوار خانه چسبیده ایم .وبچه ای که در شکم لیلا وول می خورد. مریم به ما قاه قاه می خندد و آرزو می کند کاش مورچه های آرژانتینی تکه تکه مان را بخورند. مثل سگهای کابل که گوشت انسان زیر دندانشان مزه کرده... من اما از آن بالا آرشه در دست٬ دنبال نت های گم گشته ای می گردم که روی زمین جا گذاشته ام. یک نت پیش این یک نت پیش آن و یک نت هم زیر متکای رنگ و رو رفته ام که از عرق سرد شبانه ام آکنده است...
دستهای خودم را روی سینه های نرمش حس می کنم و رشید را به خاطر می آورم که مه دود را پس می زند تا من و طارق توی تاریکی اتاق زنهایمان را بهتر ببینیم. این وز وز لامپ حتا توی جهنم هم دست از سرم بر نمی دارد. سنگ ریزه ها را از جیبم در می آورم. نشانه گیریم خوب نیست. اما لای سنگها دندانهای مریم را می بینم که شکسته پرتشان می کنم تا لامپ خاموش شود...
صبح شده٬ دوش می گیرم و ریشم را می تراشم. ادکلن هر روزی را می زنم و باز هم برای سر و کله زدن با همه ی جانورهای دور و برم به مغازه می روم...
+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 21:57  توسط پ-مهدوی
|
اشکال من این بود که هر کلمه ای به من می دادند یک جمله به آنها تحویل می دادم. تمام سالهای دبستان را با همین هوا گذراندم. من جمله نویس کلاس بودم و بعدها هنوز بقیه انشا ننوشته بودند من داستان نوشته بودم. اما نقاشی و خط نستعلیقم افتضاح بود. این بود که من جمله ها و انشاها را می نوشتم و آنها برایم نقاشی می کشیدند. خوشنویسی هایم را می نوشتند و گاهی هم به جای من امتحان ورزش می دادند. و من تمام ساعتهای ورزش را می نوشتم. می نوشتم و می نوشتم.
این روزها هم همین است. من می نویسم. می نویسم و می نویسم. می نویسم و می نویسم. و آنها به جای من زندگی می کنند به جای من خوب می خورند بجای من خوب استراحت می کنند و به جای من خوب مسافرت می روند و خوب تفریح می کنند. من می نویسم و می نویسم و می نویسم و می نویسم و آنها به جای من خوب خسته می شوند به جای من خوب با بقیه دوست می شوند و به جای من خوب عشق می ورزند و خوب عشق می ورزند و خوب عشق می ورزند.
من معتادم. راست می گویی. معتادها راه برگشتی ندارند. همیشه معتادند. من معتادم به نوشتن. معتادم به خلق کردن. معتادم به خواندن و نوشتن و نوشتن و نوشتن. آنها به جای من همه ی کارها را به عهده گرفته اند. دکترهای خوبی شده اند و مهندس های قابلی... آنها هم معتاد به خلق کردنند. به جای من سکس می کنند به جای من ارگاسم می شوند و به جای من تولید مثل می کنند.
این روزها تصمیم گرفته ام به جای آنها هم بمیرم....
خدا کند به مردن معتاد نباشند...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:34  توسط پ-مهدوی
|
دیگه این کارو نکن سرما می خوری اون وقت من تحمل دیدن مریضیتو ندارم...
سعی کردم سرما نخورم. اما همه تحمل مردنم را هم داشتند.
هندوانه ی شب یلدا را بغل کردم و برای خودم نامجو گذاشتم. نامجو با طعم تلخ... طعم تلخ بی تو بودن. بی خود بودن. مهم نبودن این که چه کسی جواب بدهد. مهم نبودن این که من که بودم.
ناگهان شاملو سر بر می آورد...ساده است بهره جویی از انسانی... او را به خود وا گذاشتن و گفتن که من اینچنینم... به یاد خودم می افتم. خیلی آرزو دارم. یکی از آرزوهایم این بود که کاش شب یلدای امسال مثل آن سال مادر بزرگ جایم روی تخت مرده شور خانه باشد. اما نشد...
ناملو را خاموش می کنم. ساعت ۱۰.۳۰ شب است. شب یلدا...
ناملو را خاموش می کنم. ساعت ۸ صبح است. صبح اول دی ماه ۱۳۸۶
به یاد صبح روزی می افتم که سرخوش از آن بودم که او را دارم. گرچه خود تنها ترینم.
اما امروز... به یاد روزهایی خواهم بود که خودم هستم. خود خودم...بی هیچ وابستگی ...
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 22:4  توسط پ-مهدوی
|
چاقو را به دستم داد و گفت:
تمامش کن.
دوستش داشتم. خیلی بیشتر از آنچه که بداند...
ته چاقو را روی شکمش قراردادم و سخت در برش گرفتم. عطر گردنش با نرمای موهای مشکی اش در هم آمیخت و درد را تا اعماق سینه ام کشاند. دیگر جایی برای زندگی نمانده بود...
من مرده بودم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:38  توسط پ-مهدوی
|
حتا اگر روزی به تو خیانت کنم بدون شاید در جواب خیانتی بوده که به من کرده ای... گرچه من هیچ نمی دانم اما روح سرکشی دارم که مرا تا منتها الیه تنهایی هایت راه می برد و آنجا که خود را بدون من به گرمی تنی سرگرم می کنی که من نیستم٬ شایداین روح من است که عرق سردی بر تنت می نشاند.
الهه ی باران سر از گرمای آغوش مرد برداشت و به خط نوشته ای نگریست که روز تولدش به او هدیه داده بود... خیس عرق بود.عرق شرمی که نمی دانست از کجا بر سردی تنش نشسته است...
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:13  توسط پ-مهدوی
|
برایش نوشتم:
خدای من خداوند ظالمی بود
که مرا
با چیزی از خود راند
که عاقلان را به آن می خوانند...
شوخی را تمام کرده بودم. شماره ی جدید بخارا را ورق می زدم... مطالب جامعی راجع به عزت الله فولادوند و چند شعری از شعرای مختلف و یکی هم از ضیاء موحد... بوی او را می داد. لای کتاب به دنبال نشانی می گشتم. بویی٬ یادداشتی٬ خط نوشته ای٬ کاغذی... عادتی که از اولین کتابهایی که امانت داده بودم در من مانده بود...
فقط بوی خوب کاغذ بود و احساسی از بوی او...
باز هم ظلم خداوند مرا شامل شده بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 22:26  توسط پ-مهدوی
|
ساده تر بگویم... به پوچی رسیده ام...همین...
یاد سالهای اول دانشجوییم افتادم. دقیقا به همان حس رسیدم. تنها یک حرکت نو توانست نجاتم دهد. گرچه هنوز هم درگیر همان غفلتم...
به صورتش نگاه کردم. یک لحظه همان آرزوی همیشگی در من جان گرفت. دست بر گردنش انداختم. غم آلود بود. گرچه شب خوبی را گذرانده بودیم. حداقل برای من...
از تاکسی پیاده شدم تا او برود و دوباره تاکسی برگردد و من را ببرد... خیابان سرد بود و از من پر... لباس کاموایی را در آوردم و به بینهایت پرت کردم...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 21:57  توسط پ-مهدوی
|
برایش از اسب گفتم و این که ...
یه اسب وقتی پیر میشه دو راه وجود داره٬ ۱- بکشیش ۲- بذاری خودش بمیره...
دومین راه خیلی طاقت فرساتره. چون هم خودت هم اسبه خیلی رنج می کشین. رنج مردن... اما راه اول راه بهتریه چون هم خودت هم اسبه راحت می شین...
من همون اسبم...
موبایلم را خاموش کردم. دیگر صدای ضبط شده ای در کار نبود... داستانش را کامل برایم ام ام اس کرده بود. تا صبح توی اتاق راه می رفتم.
مثل همان اسب...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:47  توسط پ-مهدوی
|
به اش گفتم- گندت بزنند! چی کار کنم که ازم خوشت نمی آد؟
همه چیز داشت تازه شروع می شد.
احساسم به من می گوید به زودی باید بروم. برای همین همه ی کارها را مرتب می کنم. بچه ها را هرروز به همه چیز هایی که باید انجام بپذیرد عادت می دهم و قوانینی وضع می کنم. موعد چک ها و حساب های بانکی هم مرتب شده. حتا مقداری پس انداز هم برای این روزها گذاشته ام. برای خرابی ها و کمبودها و ناگهان گرانی ها...
سیگار در دستم می چرخد. نمی توانم بکشم. از خودم خجالت می کشم. مچاله اش می کنم و از لبنیاتی بیرون می آیم. همه تعجب می کنند. تا دفتر ۲ ساعت راه است. باید زودتر برسم. شاید آمده باشد و ...
به فردا فکر می کنم....
شاید همه چیز تمام نشده باشد. اما دیگر آنگونه که می خواستم (۱)مرا نمی خواهد.
(۱) مرا می خواست
پ.ن:عنوان داستانک از رمان جدید گابریل گارسیا مارکز با نام اسپانیولی memoria de mis putas tristes وام گرفته شده است. ترجمه این کتاب به زبان فارسی توسط کاوه میرعباسی انجام شد و پس از انتشار اولین تیراژگان به محاق توقیف رفت...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 22:0  توسط پ-مهدوی
|
همیشه یکی هست که درد دلتو بهش بگی ....اما امان از روزی که خود اون بشه درد دلت...
آخرین حرف هایی بود که برایم نوشت... پس از آن٬ امروز ۲۰ سال است که ندیده امش...
همین . تمام...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:56  توسط پ-مهدوی
|
چندین روز است که هر روز پای این لعنتی می نشینم که بزنم. بنویسم و بفرستم بالا. مثل سیگاری که روشن می کنی و با هر پک انگار تمام دنیایت را به هپروت می فرستی تا خودت لحظه ای بیاسایی. نامجو می خواند. بهتر است بگویم فریاد می زند. محیط آرام است و کسی نیست که بخواهم به او توضیح بدهم. دفتر خلوت است. جایی که این روزها زیاد برای کار حال و احوال درست و حسابی ندارم و بیشتر برای فرار می آیم. فرار از خودم. خودم. خودم.
نباید اینقدر همدیگر را خر فرض کنیم که ببینیم خبرمان همه جا پیچیده و فکر کنیم که کسی نمی داند چه اتفاقی افتاده. دستهایم را زیر چانه ام می گذارم. درکل دو ماه اخیر اولین شبی است که دردفتر اینقدر بیکارم. فکر دود دارد از سر و کولم بالا می رود و این که اگر کسی را دوست داریم چرا باید با نارو از راه بد به راه راست هدایتش کنیم.
به خودم لعنت می فرستم. صوفی را تنگ در بغل می فشارم. دلم برایش به اندازه ی یک گنجشک شده بود. تنگ تنگ. نگاه حسرت باری به من می کند. مخصوصا که می داند روزگاری خیلی دوست داشتم با او باشم و او نگذاشت. یعنی نخواست. من هم آدم دموکراتی هستم. در زندگی می گویم نه در کار. خودت خوب می دانی. حتا سیگار به من تعارف کرد. اما به خدایی خودت حتا یک نخ هم نکشیدم. گفتم نمی شود. کیفش را عوض کرده بود. من هم ادکلنم را. یاد روزهای ماه رمضان افتادم که دوستش داشتم سخت در آغوش بکشم.ذهن شاگرد خنگ در فاجعه است... نامجو می خواند. عشق همیشه در مراجعه است...
خوب بودن خیلی سخت است. یاد یادداشت هدایت به سبک سن سباستین می افتم. چند روز از تولدم گذشته؟ ۵ روز . فقط ۵ روز. عشق بعدی هماره فاجعه است... قلبم تند تند می زند. با تو حرف می زنم . جمعه است. بالا نشسته ام. سیگاری در کار نیست. برخلاف همیشه. برایت یک دل سیر گریه می کنم و از این که چرا صبر نکردی تا بیایم گریه می کنی. جان خودت را قسم می خوری. جان من را. من همین طور گریه می کنم. من همینطور گریه می کنم. ترک بکی به آهنگ قبلی می زنم. دلم برای یک مستی اساسی تنگ شده. همیشه دوست داشتم یکی از همان شبها یا روزها کنارم باشی و برایت سخت حرف بزنم. مثل روزی که تو از من پرسیدی و من گفتم. یادت می آید؟ آن روزهم بغض گلویم را گرفته بود. اما هنوز آنقدر مرد نشده بودم که گریه کنم. آری... آری...
مخلوط هاروکی موراکامی با نامجو چیز عجیب غریبی نیست. می توانی با الکل مزه کنی. فکر می کنی چه از من می ماند. مخصوصا این که بدانی من همان کافکا تامورا هستم و ناکاتا هم. زبان گربه ها را هم می فهمم. با سنگ ها هم حرف می زنم. اما شیمونو نیستم و هیچ وقت بجز با تو با کس دیگری نگفته ام.... نبوده ام...(۱)
دلم بند تو نیست. اصلا دل ندارم. می دانی؟ فقط غصه ی روزهایی را می خورم که بی تو بوده ام. گرچه می گویی صوفی را قبول نداری و آن یکی و آن یکی دیگر را ... نمی دانم من را چرا قبول داری. بله گفتی. تو یک چیز دیگیری هستی. بله من یکی دیگه ام. یکی دیگه....
یکی دیگه بودن زیاد سخت نیست... اصلا سخت نیست... مخصوصا این که پل خوبی باشی برای عبور. برات نوشتم یادت که می آد؟ یکی موقع رفتن بهم گفته بود تو پل خوبی هستی. همه می تونن از روت رد شن. به همه کمک می کنی. اما متاسفم. خودت رو کسی نمی تونه بفهمه. فهمیدن یه پل خیلی سخته... این حرف رو ناخودآگاهم مونده بود. فکر نمی کردم اینقدر بهم سخت بگذرونه. تا امروز که معنی شو فهمیدم. خیلی بد. خیلی بد. با خودم عهد کردم این پل رو بشکنم و بشم یکی مثل بقیه. هیچ کس نمی تونه با یه پل رفیق شه. نمی تونه بهش دل ببنده و پل هم...
پس حق بده که دست هرکسی رو که از این پل رد می شه رو بخوام بگیرم...
ای بسا ابلیس آدم روی هست / پس به هر دستی نشاید داد دست
اگه میخوای دستتو بگیرم، بلندت کنم و خوابای خوب برات ببینمپس دستتو به همه نده...
می دونم ترمینالی، میدونم حال منو شاید نداشته باشی. اما خیلی خوش اخلاقی آبجی. اگه داوود بفهمه چقدر دوستت دارم.... حتمی می دونم که بازم باید داش آکل قصه ی اینو اون بشم...
(۱) موراکامی٬ هاروکی. کافکا در ساحل٬ ۲۰۰۲٬ برداشت از نسخه انگلیسی ترجمه شده ۲۰۰۵ .تمامی شخصیت ها مربوط به این داستان می باشند...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 19:59  توسط پ-مهدوی
|
-ترس دارم از حرف زدن. مثل ترس کودک از راه رفتن. ترس از ناگزیر ناگریز...
- تو که همیشه به من می گفتی حرفاتو بی محابا بهم بزن٬ هرچی تو دلت داری بهم بگو... حالا بهم می گی از حرف زدن می ترسم؟
-نمی دونم چمه. فکر می کنم دارم روانی می شم. نمی تونم هیچی بگم...کسی رو پیدا نمی کنم. همه ی روز دنبال یه آدم می گردم. مثل این که همه چیزایی رو که تا حالا همه گفتن تو دلم دارم...
-شاید من توان یا لیاقت کمک کردن به تو رو نداشته باشم. اما حداقل می تونم شنونده خیلی خوبی برای حرفات باشم...
- همیشه وقتی که می خواستم به کسی کمک کنم٬ هرکی بود و هرچی بود٬ لذت می بردم. وقتی به دوستی مثل تو کمک می کردم٬ انگار همه ی دنیا رو بهم داده بودند. بهترین جایزه ها رو گرفته بودم. هروقت خواستی بهم جایزه بدی برام بخند. من از صدای قهقهه های خندت دیوونه می شم. دیوونه...می بینی؟...می دونی؟ همیشه این که من چون خودی رو دارم و نمی تونم باهاش حرف بزنم بهم زخم می زنه... زخم
-اگه خواستی یه روزی بهم جایزه بدی٬ دیگه سیگار نکش. به خاطر کارمندت میری بیرون سیگار می کشی به خاطر من اصلا نکش( البته اگه خاطر دارم)
-خیلی بدت می آد از این که من سیگار می کشم؟
- اصلا نکش. خیلی حیفه اون قلبی رو که می تونه پر از عشق و احساس باشه پر دود کنی. در مورد جایزه ات فکر کن. اگه دوست داشتی کم کم بهم بده...
-باشه از همین الان دیگه نمی کشم. این هم بزرگترین جایزه ی تو.
دخترک خندید. پسر سیگار را پس از ۴ سال خاموش کرده بود. برخاست و خداحافظی کرد. شاید هردو جایزه شان را گرفته بودند...
...دوباره سیگاری گیراند. حال می فهمید چرا آن دوست٬ او که چهار سالی بود دیگر اثری از او نبود جز خاطره هایش٬ سیگار می کشید...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 21:49  توسط پ-مهدوی
|
احساس کردم از من و اشعاری که برایش می فرستم خسته شده٬ برایش اس ام اس زدم که دیگر قصد ندارم به روابطمان ادامه دهم....
همه چیز تمام شده بود
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:20  توسط پ-مهدوی
|
اللهم لك صمنا و علي رزقك افطرنا فتقبل منا انك انت الغفور الرحيم...
اشك در چشمان پيرمردحلقه زد.به ياد سالهاي دوري افتاد كه براي اولين بار روزه هايش را خورده بود،سالهاي دوري كه ميخواست هيچگاه باز نگردند...هيچگاه. تلويزيون را خاموش كرد و جام را آورد. باید جامی نو می زد. از قدیمی ترین شرابی که در خانه داشت...
به زیر زمین رفت. در پستو به دنبال شیشه ای قدیمی می گشت.شیشه ای که تاریخ زندگی اش را یاد آور باشد... در مستی و در هستی...تاریخ ها را زیر و رو می کرد. یک ساله ٬ دو ساله٬ ۷ ساله٬ ۹ ساله٬ ... ۹ سال پیش همسرش مرده بود و این شیشه را به یاد او در غروب چهلمین روز در زیر انبوه شیشه ها پنهان کرده بود. گزینه ی خوبی نبود. نمی خواست داغ دیگری جلوی چشمانش رژه رود....۱۴ ساله٬ ۱۷ ساله٬ داشت به مرز دیوانگی می رسید. به شادی تولد نوه شان. روزگاری که هنوز در میانه بود و می توانست بلندای بالایش را بی خمیدگی پشت بنگرد... ۲۵ ساله٬ ۲۶ و ۲۷... ۲۷ ساله را بویید. برندی محصول یکی از معروفترین کمپانی های هلند. در جوانی! در اولین سفرش به اروپا برای همسرش سوغات آورده بود... و ناگهان ۲۹ ساله ... کنیاک. محصول آلمان غربی٬ همان روزها که اولین بار روزه اش را خورده بود.... اما هیچ کس نفهمیده بود. هیچ کس...
شیشه را برداشت. قدم در راه گذاشت. بایدتمام آنچه دیده بود را با شیشه در میان می گذاشت... زیر لب زمزمه می کرد...
اللهم لك صمنا و علي رزقك افطرنا فتقبل منا انك انت الغفور الرحيم...
کوس عید نواخته شده بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:50  توسط پ-مهدوی
|
مطلب قبلی رو از طریق سیستم اینترنت موبایل ایران سل آپلود کردم. متاسفانه با کمبود کلمه مواجه شدم. این چند روزهم جز این سیستم به سیستم دیگه ای که اینترنت داشته باشه دسترسی نداشتم. لذا ابتدا پست قبلی رو اصلاح می کنم و سپس پست جدید...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:28  توسط پ-مهدوی
|
اللهم لك صمنا و علي رزقك افطرنا فتقبل منا انك انت الغفور الرحيم...
اشك در چشمان پيرمردحلقه زد.به ياد سالهاي دوري افتاد كه براي اولين بار روزه هايش را خورده بود،سالهاي دوري كه ميخواست هيچگاه باز نگردند...هيچگاه.
تلويزيون را خاموش كرد و جام را آورد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 14:52  توسط پ-مهدوی
|
...نه عزیزم. من عادت کرده ام به همه ی دستورها٬ خواهش ها٬ درخواست ها٬ نازها و کرشمه ها و هزاران چیز دیگه فقط بله بگم....پس من زیاده خواهم. تو پررو نیستی...
گوشی تلفن را گذاشت٬ کرکره ی مغزش را پایین کشید و تا ابد خوابید.
خوابی به درازی یک زندگی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 14:18  توسط پ-مهدوی
|